چشات گفتن که بشکن من شکستم شک نکردم

چشات گفتن که بشکن من شکستم شک نکردم... هزار بار مردم و می میرم و باز... ترک نکردم... خیال کردم بری... می ری از یادم... تو رفتی و نرفت چیزی از یادم... تو رفتی تازه عاشق تر شدم من... از اونی هم که بود بدتر شدم من... صبح تا شب این شده کارم... که واسه ی چشات بیدارم... تو خدای عاشقایی... تو تموم کس و کارم...  تو به داد من رسیدی... وقتی تنهاییمو دیدی... تو نذاشتی برم از دست... اگه چیزی ام هنوز هست... نازنینم... امید شیرینم ... من به جز تو کسی نمی بینم... از اون روزی  که رفتی... یه روز خوش ندیدم... به جز دستای گرمت... پناه و پشت ندیدم... زندگیمو  به پای تو دادم... اون روزا رو نمی ره از یادم... نازنینم برس به فریادم...

دوست داشتم وقتی که دلم می گیره دستتو بگیرم تو دستم... گرمای وجودت رو حس کنم... ضربان قلبی رو که به وجودم حس بودن میده بشنوم... نگاهم رو تو عمق نگاهت ببینم... و بهت بگم... دوستت دارم... دوست داشتم وقتی که دارم می رم... تو کنارم باشی... دستم رو بگیری... گرمای وجودم رو حس کنی... صدای ضربان قلبی رو که به خاطر تو می تپه بشنوی... عکس خودتو تو آینه ی چشام ببینی... و بهم بگی... نرو... دوستت دارم... بمون... من الان لب یه کوهم... خیره شدم به ته دره... گفته بودم حاضرم به خاطرت جون بدم... حالا دارم به همین فکر می کنم... بهتره که به قولم عمل کنم... جونم فدای تو... اما... منتظرم که بیای... نمی دونم چرا دلم می خواد بهم بگی ... نرو... دوستت دارم... بمون... من خیلی وقته که لبه ی پرتگاه ایستادم و انتظارت رو می کشم... اما تو نیومدی... نیومدی... نیومدی... کسی نیست بهم بگه نرو... دوستت دارم... بمون... برم؟... بگو... بگو نرو... دوستت دارم... بمون... ته دره یه دریای بزرگه... اشکای منه... چیکه چیکه میریزه رو دل زمین... دریا می شه... سیل می شه... دلا رو می بره... خونه ی دلا رو میشکونه... من ابرم... دارم می بارم... تیکه تیکه های وجودم داره می باره ته دره... دارم تموم می شم... نیست می شم... نابود می شم... نیومدی بگی نرو... دوستت دارم... بمون... می خوام ببارم... رو درختا... رو جنگلا... رو دلا... می خوام مثل شبنم بشینم رو گلبرگ لبات... می خوام مثل کبوتر بشینم رو ضریح چشات... می خوام مثل قناری آواز بخونم برات... نیومدی... می خوام پرواز کنم؟... به ته دره ؟... یا طرف آسمون؟... من که نمی تونم برم بالا... تو که نیستی دستمو بگیری... تو که نیستی بهم نیرو بدی... تو که نگفتی نرو... دوستت دارم... بمون... برم؟... بیا... بگو... بگو... بگو... بگو نرو... من ته دره ام...

 

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢