حس آشنای رويای من

نگفته بودمت مهربان که سرما ماندنی نيست ، که آفتاب روشن‌ترين قوس‌هايش را به سویِ ما روانه خواهد کرد و ابرهایِ بازيگوش به آسمانِ آبی‌ِمان باز خواهد گشت ؟
نگفته بودمت :
شادمانه باش


 حسِ غريبی است دوست داشتن .و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ،ونفس‌ها و صدا و نگاهِ‌مان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش می‌گيريم .
هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم‌تر .
تقصير از ما نيست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .
تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن نقش‌هایِ آشنایِ ذهنِ ماست . و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ، آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .
يکديگر را می‌آزاريم .ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه بزرگتر، عاشق شيداترست .
و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء ماندگارتری خواهد شد .
به شهوتِ تجربهء عشقی سوزان ، آتشی به پا می‌کنیم و عاشق را در خرمنِ نامهربانی و بی‌اعتنايی به مسلخِ جنونِ عشق می‌فرستيم .
چه باک ؟!هر چه بيشتر بسوزد ، خوشترشعله هایِ سرکشِ آتش سر مستِ مان می‌کند .عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :
وه چه خواستنی ام من...!

00273sv.jpg


هر چه زجرش می‌دهم ‌، خم به ابرو نمی آورد !هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم می‌کند !میرانمش ، با مهرِ افزون تری بسو یِ من باز می‌گردد .
خوارش می‌کنم ، او به زيباترينِ نامها می‌خواندم .بی‌وفايی می‌کنم ، صبورانه ستايشم می‌کند .به بندش می‌کشم ، پروازم می‌دهد.
بازی می‌دهيم و به بازی می‌‌گيريم
بازی می‌کنيم و به بازی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...
با گامهای سُربیِ بيرحم ، از روی هيکل رنجورش رد می‌شويم و
از صدای شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌های آهنين‌مان سرخوشانه لذت می‌بريم...
غافلانه سرخوشيم و عاجزانه ظالم ؛و عاشق ، محکوم است به مدارا،
تا بينوا را جانی و دلی هنوز ، مانده باشد...


اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگری آفريده‌است. اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ، بازيچهء هموارهء رامی‌ست ،خفتِ بازیِ عشق را. حسِ مقدسی‌ست دوست داشتن ...
مقدس‌تر از آن است" دوست داشته شدن".
يادت هست بهترين ؟
برايت خواندم که هوایِ همراهی ، از پروازِ دلخسته‌ترينِ پرندگان نيزمی‌تواند ماندگارترين سرودها را بسازد ؛
وعده کرده بودمت که سبزترين چتر بر فرازِ قامتِ بلندِ مهربانت گشوده خواهدشد
تا سايه‌سارِ آرامشی درخور پيشکشت کند ؟
ديدی بهترين ؟بر آستانهء راهِ بي‌افق به انتظار نشستم و ديدم .چه بيدار ديده‌بودی اين کابوس آشفته را.. .چه روشن ديده بودي تاريکی اين آسمان بی افق را و چه به هنگام شنيده بودی صفير دهشت بار گلوله های مرگ را.
حالا ديگر هيچ چيز نمانده است . من مانده‌ام و تو و اين شب متعفنِ بی‌انتها.
من مانده‌ام و تو و اين راه نفرينیِ بی بازگشت.
پشتِ سر در دوردست صدای همهمه می‌آيد. شياطينِ مست گشايش قعر ديگری از دوزخ را به جشن نشسته‌اند.


«و اينجا تنهامن و تو ، تنهافانوس را روشن نگاه داشتيم :با دستهاي تو و پوست تن من »

10390160gq.jpg

يگانه‌ترين يار شعرِ بودنت ، ناب‌ترين قصيده‌ها ؛عاشقانهء رسيدنت ، خوش‌آوازترينِ سرودهاست.زندگی‌ ، پرگشودن در هوایِ بودنت رسمِ خوشايند‌تری‌ست .پشت سر ، قلبی شکسته انتظارِ باز آمدنت را می‌کشد !تا آينده‌هایِ دور و نزديک نيز ، قلبم چشم به‌راهِ ديدارِ دوباره‌ات بی‌تابانه خواهد تپيد !لبخندِ روشن‌ت را سخاوتمندانه نثار من کن‌ .
در تمام طولِ عاشقانه مان من هر درختم سايه‌ برِ راهی که از آن می‌گذری


قدمهايت استوار جانِ شيرينم
قلب من در زير و بمِ گامهايت خواهد تپيد

3183000021ae.jpg

چشم هايت اگرچه خسته از نديدنى‌هاي روزگار، فانوس‌هاى روشن شبان من‌اند.
صدايت اگرچه گره خورده به نامرادى‌هاى مردمان نامرد ، زمزمه شوق‌انگيز روزهايم.
و دستانت اگرچه گاه و بيگاه سرد از هجمه‌ى ناغافل پريشانى ، پناهگاه امن دستان من‌اند...

دل قوى دار ، جان دلم
باد پاييز سرد و بيرحم است
پيرهن سبز درخت ها را از تنشان ميدرد ، اما پيغام سبزشان را بهم مي‌رساند.

سرما رفتني است و
نسيم بوي شكوفه با خود خواهد آورد.


"...من تشنه‌ام تو آب روانى من خسته‌ام تو تاب و توانى..."
 
 
 

دوستت دارم

مهربونم


 

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤

 


سلامم به تنهايي ..




  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ،۱۳۸٤

؟؟؟؟

چرا ؟؟؟؟

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ امرداد ،۱۳۸٤

زيباترينم روزت مبارک

سلام نرگسه مهربونم
عزيز دلم
الهی قربونت برم
روزت مبارک بهترينم
خيلی دلم می خواست الان پيشت بودم و در اين روز تو را غرق در گل و بوسه می کردم و جشن زيبايی برايت می گرفتم ولی حیف که میسر نیست پس تبريک مرا بپذير و بدون تا دنيا دنياست و خدا خدايی می کند ترا دوست دارم و می پرستم .
بهترينم ..قشنگم ..نازترينم..
هميشه اينو بدون که دوتا چشم (البته يکی ) هميشه در انتظار ديدنت و دوتا گوش هميشه انتظار شنيدن صدای زيبايت و يک قلب پاره پاره هميشه برای تو می تپد .
اي نزديك
درنهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
واينك ، شاخة نزديك! از سرانگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شورربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه! درخشان تر.
وسوسة چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
ومن ، شاخة نزديك!
از آب گذشتم ، از سايه به در رفتم ،
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
واينك ، در خميدگي فروتني ، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخة نزديک

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟

واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اينبار ليلي بدون مجنون و شيريني بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون و نه فرهاد.
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي.

f

من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من

غم و غصه تو دلم کاري نيست

 دستای  مهربونت  رو  قلب  پاکت  رو  چشمای  نازت  رو  و  لبای  قشنگت رو میبوسم   بهت  قول میدم  تو رو از  اعتمادی  که کردی  پشیمون نکنم .

عزيز دلم نرگسه مهربونم خيلی دوستت دارم به خدا تمامه وجوده منی پس ...

همیشه برات میمیرم

حتی اگه خدا نخواد می خوامت

 

 

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤

دوستت دارم تا ابد....

سلام مهربونم
چطوری گلم....اميدوارم که وقت خوندن داشته باشی ...می بينم که دير به دير ميايی من با خيلی اميد مطلب ديروز رو نوشتم و دوست داشتم تا داغه خودت اونو بخونی و اولين نفر باشی که کامنت می زاره ولی امروز که می بينم هيچ خبری نبوده دلم شکسته آخه تو که اين همه به من اصرار می کنی که زود به زود برات بنويسم پس چرا خودت تنبلی می کنی يعنی ديگه دوستم نداری يا سرت خيلی شلوغه ؟؟؟؟
ولی به هر حال هيچ دليل برای من موجه نيست چون فکر نمی کنم حتی ۱۰ دقيقه هم بيشتر زمان می برد که بيايی و کامنت بزاری ...
باشه باز هم برات می نويسم شايد يه خورده مهربون تر بشی آخه می دونی بعد از گفتن اوون جريان به من انتظارای بيشتری از تو دارم همينطور که تو از من داری پس خواهش می کنم اينقدر تامل نکن که به ضررمونه ها .... يه خورده از وقتت رو هم به من اختصاص بده به خدا جای دوری نمی ره ها ..امروز دلم خیلی هواتو کرده...امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....امروز هوای گریه دارم...دلم خیلی برات تنگ شده....خیلی به بودنت نیاز دارم......دلم میخواد کنارم باشی....میخوام که باشی.....
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...کاش می دونستی تو دلم چه خبره...کاش بودی....
عکس قشنگت روبروم
نگاه تو تو چشمام
قصه میگن چشمای تو
از عشقی بی سرانجام
از اون روزا تا این شبا....
انگار یه عمر گذشته
ببین که شیشه دلم
تو دسته تو شکسته ......
نگو نگو....تموم شده
گذشته ها گذشته...
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم
نشسته توی چشمام
نمی شنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام....
می خوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت
تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده
بیا ای عشق خوب من دلم هواتو کرده...
ان زمان که مانند پرستویی زیبا در افاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که ارزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی تا در سحر گاه تنهای تا نماز عشق را تنها و تنها با تو اقامه می کردم ای کاش
مراقب خودت باش از راه دور می بوسمت عزیز دلم





  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤

از صميم قلب دوستت دارم ....

مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...

دیگر اشکهایم مانند گذشته تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....

بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد.... و من با هر یک قطره آن فریادی به وسعت بزرگی تو سر می دهم...کاش زودتر به پایان برسد...در کدام طلوع و کدام غروب ....؟دیگر برایم مهم نیست...برای دیدنت....مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...دوستت دارم به معنای حقیقی دوست داشتن ...
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

در جوی زمان,در خواب تماشای تو می رویم
سیمای روان,با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم ؟
پرپر شده ام.
چشم نویدم
به نگاهی تر شده ام.

این سو....... نه .......آن سویم.
و در آن سوی نگاه
چیزی را می بینم......چیزی را می جویم.
سنگی میشکنم
رازی با نقش تو می گویم.
در میان من وتو فاصله هاست... گاه می اندیشم...می توانی تو به لبخندی...این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد...که مرا زندگانی بخشد...
شور عشق و مستی...
وتو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
دفتر عمر مرا...با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست...می توانی تو به من ... زندگانی بخشی...یا بگیری از من آنچه را می بخشی...

بی تو من چیستم ؟
ابر اندوه...بی تو سرگردان تر از پژواکم
در کوه...گردبادم در دشت...برگ پاییزم
در پنجه باد...بی تو سرگردان تر از
نسیم سحرم..
بی تو ..اشکم...دردم...آهم...
آشیان برده ز یاد...
بی تو خاکستر سردم...خاموش...
نتپد دیگر در سینه من دل با شوق...
نه مرا بر لب...بانگ شادی...
بی تو وحشت هر زمان می دردم....
بی تواحساس من از زندگی
بی بنیاد...کاستن...کاهیدن...کاهش جانم...
کم کم چه کسی خواهد دید ...مردنم را بی تو... بی تو مردم...مردم...
چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد ؟


تقدیم به عزیزترینم....


همیشه دوستت خواهم داشت ...
حقر تو
بهنام

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

عزيزم هميشه بيادت هستم.....

سلام
نرگس مهربونم ...
عسلم چطوری .....؟

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را

هر گز نگیرد در قلب من کسی جای تو را

باز هم منم ...بهنامت ....حقیرت .... عاشقت ....کسی که دیوانه وار دوستت داره و تا بی انتها به دنبال تو خواهد دوید.....
بله منم بهنام .... حقیره تو ....تویی که امید زندگی بهش دادی ....تویی که به او عشق رو فهموندی ....تویی که در نظر او فرشته ایی از جانب خدا هستی ...
پس سلامش را بپذیر و دریابش....
برای تمام لحظه های با تو بودن لحظه شماری می کنم و آرزویم زندگی در کنار توست.
تو را به قلب وازه های شعر برده ام و در میان سینه عشق فشرده ام برای دیدنت ببین چه عاشقانه من تمام سنگفرش کوچه را شمرده ام.
ای کاش اشک بودم تا با دیدگانت به دنیا می آمدم و بر روی گونه هایت می مردم و بر روی لبانت می نسشتم تا بدانی چقدر دوستت دارم .
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که درک کنی دوستت دارم
قشنگ تر از حقیقت نیست پس به قشنگی حقیقت دوستت دارم ..پیشکش به تو عزیزم ،عشق و آرزویم نرگس مهربونم... خوشبختی مطلق من در معنای با تو بودن است پس جاودان بمان تا بمانم .تنها برای قلب مهربان تو می نویسم که اولین عشق بی انتهای زندگی ام هستی امیدوارم همچون سرو همیشه سرافراز و سربلند باشی.
ماه من، نرگسه من دوستت دارم تنها آرزویم همیشه بودن در کنار توست .
ای تمام هستی بدان که آفتاب پر مهرت در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد
چرا که دیوانه وار دوستتت دارم

ا خورشيد تابانم قسم بر نام سبز تو در اين شبهاي بغض آلود فقط شوق حضور توست اگر گاهي غزل خوانم اگر اين روزها حال و هوايم سخت پاييزيست شبيه قاصدک بي طاقت و از خود گريزانم ولي با عشق تو جاويد چون ققنوس خواهم ماند....منتظر تو ...

بهار فرا می رسد و عشق چون آب روان می گذرد

تابستان فرا می رسد وشاديها از پی رنجها می گذرد

پاييز فرا می رسد و موج نگاهای رنگارنگ نيز می گذرد

زمستان فرا می رسد و روزهای سياه و سفيد می گذرد

و من بر جای می مانم ...!

اگه هزار نفر تورو دوست داشته باشند بدون که یکی از اونا منم

اگه صد نفرتورو دوست داشته باشند بدون که یکی از اونا منم

اگه ده نفر تو رو دوست داشته باشند بدون که یکی از اونا منم

اگه یه نفر تو رو دوست داشته باشه بدون اون یه نفر منم

اگه هیشکی دوست نداشته باشه بدون که من مردم

هميشه دوستت دارم

از پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم و از پشت دیوارهای دلتنگی هر شب با قایق شکسته ام بر روی اشک ها برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم.
چشمهاي خيس تو بهانه شد
شعرمن دوباره عاشقانه شد
حرفهاكه دردلم نهفته بود
بازروي كاغذي روانه شد...
من كجا وعاشقانه هاي شعر؟
چشمهاي خيس تو بهانه شد

اگر فاصله ها باعث عشق اند
پس نزديكي ها به چه درد مي خورند؟

هر چي آرزوي خوبه مال تو....
هر چي كه خاطره داريم مال من....

اون روزاي عاٍِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِشقونه مال تو.....
اين شباي بيقراري مال من........
نرگسه مهربونم دوستت دارم و امیدوارم تو هم منو دوست داشته باشی و دوست داشتنت را مثل من به همه نشان بدی و اثبات کنی کسی نمی تونه جای منو بگیره همینطور که من با صدایی رسا به همه دنیا فهماندم و می فهمانم که فقط تویی خدای من ....
نرگسم دوستت دارم دیوانه وار



  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

گل هميشه بهارم تويي

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!
و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!


نازنين!
در مورد دیشب گفتی و ساعتهایی که من اونجا بودم می گویم :
نه در عمق نگاهشان دريا پيداست.
نه گوشهء ابرويشان خط اتصال تمامي نتهاي موزون مهرباني است.
نه حرکت دستانشان به رقص آسماني بيد و باد شبيه است.
نه لحن حرف زدنشان آدم را مثل سيب از زمين ميکند.. ميبرد.. حوايي ميکند.
نه نرگس جان......
اينها نميتوانند مرا به ياد تو بي اندازند.
اينها_دختر آبان_نه از سلالهء مهر و بارانند.
نه پري روياهاي يک درميان بهنامت مي شوند
نه ميشود باشنيدن کلمات معصومانهء دوست داشتنشان
بي گناه
مست شد.
امتحان نکرده ام اما
بي گمان کسي تا به حال خاک گوشهء چادرشان را با بوسه نگرفته تا.....
*
بگذريم
به خدا من نمي آيم بنشينم اينجا شعر بگويم که
ببين چند خط ياد تو با قلبم قلمم چه ميکند
خوب....تو بگو...
عاشق نباشم چه کنم.؟ آن هم عاشق تو نرگس مهربونم
عزیز دلم زیاد حرف دارم برایت ولی شرائط سخت هوایی اینجا مغزم رو تعطیل کرده ژس نگه می دارمشون تا بعد.....





  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤

 

عشق ميان هر دو دست خيس سبز می شود

تو را می خوانم ای هوای بارانی ، ای ميهمان هر شب روياها ، ای يگانه .

تو را می خوانم ای رساترين شيون آدمی ، ای پرده دار عشق ، ای آينه دار روزگار .

تو را می خوانم ای مرغ بيشه های غريب ، ای شعله ی پاك .

تو را می خوانم ای تنت طراوت خورشيد و بوی باران ، ای نور گريزان صبح

تو را می خوانم ای جبين درخشان ماهتاب ، ای هاله ی اميد

تو را می خوانم ای سايه ی خيال ، ای آرزوی دور ، ای دشت مه زده

تو را می خوانم

های

تو را می خواهم

نرگسم ترا می خواهم
می خواهمت چنانكه شب خسته خواب را

می جويمت چنانكه لب تشنه آب را

محو تو ام چنانكه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را

ابرها می گريند تا پشت پايت را خيس کنند.
من انتظار را حس می کنم
صبر را ياد گرفته ام
از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان
برای روزی که اندوه آسمان از
آتش عشق افروخته اش باران بياورد
ودوری ها را پاک کند
و مدام برای برگ ها بخواند که
آسمان نزديک است
دوباره دست هايمان را خيس کند
من رهايت نمی کنم
آنچه را که روزهای بلند و شب های بارانی
به من آموخته اند از ياد نمی برم
و اين شب های خيس را
فراموش نخواهم کرد
حتی در آغوش تو
ابری خواهم بود
که برای دوست داشتن لبخندت می گريد.

- تنها دلم تنگ است که ببينمت.

تو روزی دستانت را به من دادی
روزی دستانم را گرفتی
روزی انگشتانت را در موی من گره زدی
روزی هر گوشه ی صورتم را پر از بوسه کردی
روزی دست روی ابروانم کشيدی تا پس از ساعتی هم آغوشی مرتبشان کنی.
روزی هنگام سلام روی تخت کنارم نشستی
روزی موقع خداحافظی آخرين بار بر لبان من بوسه زدی
روزی انگشتانمان را در هم گره زديم تا دست های يخ زده مان را گرم کنيم.
روزی در آغوش تو بی نيازی را احساس کردم
روزی فقط از شرم مردم دستان هم را نگرفتيم
هميشه زودتر از من منتظر بودی تا برسم.
من باور نمی کنم که آن روزها پايان يافته اند.
من منتظرم،
روزی که باز بگويی «دوستت دارم».
الهی قربونه چشمای خوشگلت برم...من دیشب اونجا بودم توی همون اطاق ولی تو منو خیلی دیر دیدی نمی دونم چرا هر وقت که میایی خوب همه جا رو نمی گردی آخه اگر تو نباشی که من دست به پیانو نمی زنم که عزیزم ...زمانی سراغش می رم که کنارم باشی و در کنار هم لذتش رو ببریم...اینقدر به من نگو که دیر به دیر به اونجا میام اگر بهت بگم من همیشه اونجا هستم باورت میشه یا طبق معمول نه ؟؟؟؟؟؟
ولی باور کن که نرگس من برای حضور پیدا کردن درون اوون اطاق زیبا که آکنده از خاطرات و نفسهای توست لحظه شماری می کنم حتی می تونم به جرات قسم بخورم که امکان نداره یک شب به اونجا سر نزده باشم حتی برای ساعتی .... ولی تو کم به کم میایی و هر وقت هم که میایی منو پیدا نمی کنی ؟؟؟؟؟؟؟ آخه من چی کار کنم از دست تو ؟؟؟؟؟؟
ولی به همون خدا من ۲ تا دوستت دارم ؟؟؟؟؟
الان می دونم می گی همششششششششششش؟
ولی من می گم ۲تا دونیاااااااااااااااااااا
ولی تو منو به اندازه یک ..... هم دوست ن د ا ...... شوخی کردم ااااا
دوستت دارم عزیز دلم ...تویی تنها دلیل بودنم ....پس دوستم بدار که دیوانتم...
نرگس

نرگس

نرگس

نرگس

آخ الهی قربونت برم من .......


  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤

من عاشق ترم

سلام نرگس مهربونم
خیلی دوستت دارم عزیز دلم
وقتي دلم هواي چشماتو ؛ نگاههاي معنادارتو و اون دستهاي گرم و نجيب تو مي كنه بي اختيار از قفس سينه ام رها مي شه و پر مي كشه تا خودشو به همون جاهايي برسونه كه هنوزم عطر حضورت اونجاهاست
تو گفتی منو دوست داری * تو گفتی عاشق چشمام شدی * تو گفتی احساسمو دوست داری * تو گفتی قلبت مال منه * تو گفتی بوسه هامو دوست داری * تو گفتی قصه هامو دوست داری * تو گفتی دوست داری نوازشت کنم * تو گفتی می خوای تو بغلم بگیرمت * تو گفتی همدرد تو منم * تو گفتی همراز تو منم * تو گفتی شب و روز من توای * تو گفتی تنها یار من توای * تو گفتی...
تو همه اینها رو گفتی ولی من فقط می گم اگه تو نباشی من می میرم.

حالا دیدی من از تو عاشق ترم
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤

ماله منی چه بخواهی چه نخواهی ..

من نيازم

تو رو هر روز ديدنه

از لبت

دوست دارم شنيدنه ...

کنار آشنايی تو آشيانه می کنم

فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم .

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

می پرستمت مهربونم

نرگس مهربونم سلام

عزيز دلم قشنگه من ..سلام

من به عشق سلامي دوباره خواهم كرد و به تو كه آيه عشقي در جهان، به تو كه روحت چون لاله هاي سپيد، پاك و بي آلايش است، به تو كه احساساتت همچون نرمي گلبرگ هاي لاله هاست. من به عشق سلامي دوباره خواهم كرد...
دوستت دارم ! چرا كه تنها دوست داشتن توست كه مرا لايق ستايش خدا مي گرداند،

دوستت دارم ! چرا كه تنها دوست داشتن توست كه عبادتم را كامل مي كند... نرگس مهربونم ...عزيز دلم ... امروز نمی دونی چه حالی داشتم، صبح دلتنگت بودم، خیلی تو را می خواستم و صدات می زدم،
نرگس مهربانم! می خوام بگم که من همیشه کنارت می مونم، هیچ وقت از تو جدا نمی شم و با هر چیزی که مانع رسیدن من به تو بشه سرسختی می کنم و می جنگم.
نرگس خوبم! می خوام بدونی که تو آنقدر برم مهم هستی که من از خبلی چیزهام بگذرم، تو آنقدر برام ارزش داری که به خیلی از چیزهایی که دوست دارم پشت کنم
.
خوشگله ماهم! عزیز دلم! شاید تا الان متوجه این شده باشی که من و خانواده ام و رفتارم چه طوری هست، تو می دونی که من اگر بخوام کاری را بکنم می کنم، تو می دونی که چقدر عزیز بابایی هستم، می خوام بدونی که من تو را دوست دارم، من تو را فقط می خوام و تنها کسی که برام اینقدر مهم هست تو هستی، و تنها کسی که در کنارم خواهم پذیرفت فقط تویی، فقط تو و دیگر هیچکس، تو واقعا" فرشته ای، کسی که خدا فقط آن را برای من فرستاده، کسی که پر از عشق و خوبی و مهر و صفا و وفاداری هست، کسی که منحصر به فرد هست و دومی نداره
...
نرگسه نازنینم! می خوام بدونی که نمی زارم چیزی تو را از من جدا کنه و بگیره حتی تا پای جانم. می خوام بدونی که حتی اگر تو قسمتم نباشی دیگر کسی نیست، دیگر کسی را به عنوان یار و عشقم نمی پذیرم، تو اولین و آخرین برای من هستی
.
چون با تو بود که معنای عشق را فهمیدم، با تو بود که زندگی را درک کردم، با تو بود که امید از دست رفته ام را به دست آوردم، این تو بودی که به من معنا بخشیدی، این تو بودی که من را من کردی، این تو بودی که من را پذیرفتی با تمام عشق و محبتت، این تو هستی که برای من معنا و مثال خوبی و قشنگی هستی، تو همه چیزم هستی، همه چیز، مگر می شه من همه چیزم را، هستیم را از دست بدم؟ نه! نمی زارم،هیچوقت
.
می خوام بگم: بشکند آن دستی که بخواهد تو را از من جدا کند، آخه بدون رنگ چشمانت دنيای من عاری از زيبايی است، ميدانی من چه شده ام؟نه، نميـــــــــــــــــــــــدانی! زمانی که از ميان چشمانت دو رنگ زيبای آنرا بر سر در دل جای دادم نميدانستم که
:
چند وقتی است که صفحه روزگارم با رنگ چشمان تو جلا دارد ! مي خواهی دنيای زيبايم را از من جدا کنی؟ دلتنگ روزگار و بيقرارم کنی؟ برای ماندن عشقم ! برای يگانه ترينم !! گريه دارم کنی؟!!! چرا آنطوری که می نویسم نميخوانی؟؟! چرا وجودم را احساس نمی کنی، چون هر چه می نویسم از وجودی هست که تنها متعلق به توست و تنها آرزو و هدف و امال او تو هستی و رسیدن به تو. پس دیگه ناراحت نباش، می دونی که طاقت ناراحتی تو نازنینم را ندارم.

بهترینم! خوب من! تمام حرف من فقط همین است: که دوستت دارم و ديوانتم..کجایی؟ دلم برات یک ذره شده، دارم می میرم، دلم می خواد فریاد بزنم و تو را با تمام وجودم صدا کنم، دلم می خواد اینجا باشی، کجایی؟ دارم دق می کنم، باور کن دارم دق می کنم، باور کن بهت نیاز دارم، دیگه هیچ چیز آرومم نمی کنه،
نمی دونی با چه حالی دارم اینها را می نویسم، همینطور اشک از چشمام میاد و به خودم می پیچم، فکرم، روحم، وجودم، تمامشون تو را صدا می زنند، همشون تو را می خواهند، باور کن بهت نیاز دارم
.
دیگه نمی تونم این همه دوری را تحمل کنم، دیگه نمی تونم ازت جدا باشم، دیگه تحمل ندارم، این دیوارهای سنگی دارن قلبمو فشار می دن، دارن خفم می کنن، دیگه نمی تونم درست نفس بکشم، احساس خفگی می کنم، تا بهت فکر می کنم قلبم درد می گیره، آروم و قرار ندارم، دلتنگتم، دلتنگتم…باور کن نرگس خوبم! راست می گم، اینها را زبانی نمی گم، دارم از ته قلبم، با تمام وجودم برات می گم
.
دیگه کسی را نمی بینم، تا چشم باز می کنم تا چشم می گردانم تو روبروم هستی، یک لحظه ازت غافل نیستم، کس دیگه ای برام معنی نداره، دیگه به هیچ چیز احساسی ندارم، باور کن تو وجودم لونه کردی و مثل یک فرمانده بهم دستور می دی، طوری که اگر لحظه ای از فرمانهایت را نداشته باشم مثل یک عروسک خراب و از کار افتاده می شم و به درد هیچ چیز نمی خورم، حاضر نیستم لحظه ای تو را از دست بدم، می خوام بدونی که فقط با تو هست که می تونم زنده باشم، زندگی کنم، خوشبخت باشم، و می می خوام بدونی که؛ بدون تو من مردم، من دیگه تو این دنیا نیستم، من دیگه آدم نیستم،

با تو بودن یعنی همه چیز، اگر با تو باشم دیگه هیچی نمی خوام، حتی به هوا که باهاش نفس بکشم، با تو بودن یعنی همه چیز

دوستت دارم و می پرستمت مهربونم

در ضمن خيلی سنگين شدی از

وقتی م..و..ب... ا... خريدی هاااااااا

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

فریاد بزنم دوستت دارم

وقتی آغوشت رو برا شونه های لرزونم باز می کنی....

وقتی سفت و محکم بغلم می کنی....

وقتی سرت رو روی شونه م میذاری و می گی" آخیش".....

وقتی دستامو تو دستات فشار می دی....

وقتی نفست رو روی صورتم حس می کنم....

وقتی داغی تنت رو لمس می کنم....

وقتی لبام با لبات یکی میشه....

 

وقتی چشمامو می بندم و آه می کشم....

وقتی نگات می کنم و لبخند می زنم....

وقتی نفسم به شماره می افته....

 

دلم می خواد اون لحظه، همون لحظه ی اوج

فریاد بزنم و صدات کنم :«عشق من ..دوستت دارم »

هیچ چیز بر زبانم، بر فکرم، بر ذهنم جاری نمی شود که تو را تفسیر کنم، تو بی نهایت خوبی و من قاصر از وصف تو، کاش همه می دانستند که تو چه گوهری، چه فرشته ای، چه نازنینی هستی.

چیزی نمی گم و فقط این جملات را برایت می نویسم:

ای کاش تو بتی بودی، ای کاش تو بتی بودی ...

ای کاش تو بتی بودی ... بتی بودی از سنگ ... بتی که همواره در برابرم بر پای ايستاده ...

ای کاش تو بتی بودی ... آنگاه همچون قطرات باران که فرو می ريزند و درختان را سيراب می کنند، ذره ذره می شدم و باران عشقم را بر سرت می باريدم ...

ای کاش تو بتی بودی ... بتی پای در بند که هيچگاه ترکم نمی کند ...

بتی که توان قدم برداشتن، رفتن و دور شدن را ندارد ...

بتی که تنها از آن من است ...

ای کاش تو بتی بودی تا عاشقانه می بوييدمت... از صبح تا به شب خيره ات می شدم ...

ای کاش تو بتی بودی تا تنگ در آغوشت می گرفتم و شبهای تلخ تنهايی و بی کسی را با غلتاندن جويبار اشکم به پای تو به صبح های سياه بی کسی وصله می زدم ...

ای کاش تو بتی بودی ...

ای کاش تو بتی بودی ...

اما ... اما نه !

تو بت نيستی ... هرگز بت نخواهی بود ... هرگز از سنگ نخواهی بود ...

هرگز اسير دستان من نخواهی بود ... هرگز محکوم به ماندن نخواهی بود ...

اگر بت بودی چگونه روی خدا را در پرتو چهره ات می ديدم و عاشقتر می شدم ؟

اگر بت بودی چگونه در نگاه گريزان سحرآميزت ذوب می شدم ؟

اگر بت بودی چگونه از قلب تپشناکت ترانه ی عشق می شنيدم ؟

اگر بت بودی چگونه از عشقت سرشار می شدم ؟عاشق سنگ هم مگر می توان شد ؟

نه !

همان بهتر که تو بتم نيستی گرچه می پرستمت ...

همان بهتر که ققنوس آزاد و رهای منی ...

همان بهتر که سراپا حياتی ...

می پرستمت ...

با تمام وجودم تو را می پرستم

می دانم که تو تنها برای من هستی،

می دانم که تو را روزی همیشه و هر لحظه خواهم داشت،

می دانم و برای آن روزها انتظار می کشم ...

امید و هستی وجود من؛ دوستــــــــــــــــــــت دارم ...

 

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

فریادت می زنم دوستت دارم

ای پاک ترین معصوم با صدای بی صدائی فریادت می زنم و دستم را دراز می کنم و ازت می خوام قبل اینکه بشکنم بیا تا باهم باشیم و هیچ زوری نتواند ما را بشکندو ماننده حقیقت اشکار شویم منتظر دستان پر مهر و گرمت هستم بیا ای زیبا ترین فرشته ..نرگس مهربونم......

   

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

سرورم، تنها دليل بودنم، تا خدا عاشقتم

سلام بهترين غزل زندگيم

سلام

نگاه تو گرمترين نگاه دنياست برای من

حرفهای تو شيرين ترين حرفهاست برای من

قلب تو مهربانترين قلبهاست برای من

صدای تو شيواترين صداهاست برای من

وجودت مرهمی است برروی رنج های کشيده من

وجودت گرمايی است برای قلب هميشه يخ زده من از بيوفاييها ونامرديها

دوستت دارم ای هميشه با من 

قبل از هر چیزی باید با این نکته شروع کنم که «دوستت دارم» و این جمله شروع و پایان تمام صفحات دفتر زندگیم خواهد بود عزیز دل . اما در لابه لای این لحظات پر شور عاشقی گاهی صفحات خط خورده کم حوصلگیها و عصبانیتهای خیالت ، باعث قلم خوردگیو از هم پاچیدیگی ذهنم می گردد . گلبرگ نازکتر از خیالم دوستت دارم و گاهی این دوست داشتن مرا سوار بر زورقی سبز می کند و به طرف ساحل دریای نیل گون نگاهت می کشاند . زیباترینم از این رودخانه پر خروش عصبی که شبها بستر ذهنت را از معبدی آرام واقع در تکه ای از بهشت به خانه ای خرابه در گوشه ای مطروک تبدیل می سازد با من سخن بگو . با من از این امواج سیل گونه بی حوصلگیهایت بگو . با من حرف بزن گرچه می دانم همین حالا هم برای گفتن تمام این ناگفته ها وقت کم است . امید زندگیم با من بگو از دورترین آرزوهایت ، با من سخن بگو از نگران کننده ترین افکارت ، با من به گفتگو بنشین از آینده ، زشترین و زیباترین دنیا هایت . بهانه شب زنده داریهایم مرا اینگونه در مرداب این سئوالهای مبهم نهفته در این گرداب رها مکن به صحبت نشستن با تو را از هر چیزی بیشتر دوست می دارم . مرا از شنیدن آوای طنین انداز صدایت که رنگ آفرین رویاهای من است محروم مکن . با بگو از خستگیهایت با من بگو از نگرانیهایت با من بگو از بی کسیهایت ، با من حرف بزن ای تنها ساکن سرزمین وصیع و بی مرز عاشقیهایم . عزیزتر از جانم چگونه در خود بی پروا شادی بیافرینم در حالی که نیازمند گم شدن در گوشه ای مطروک از خیالت هستم. خوشا در روستایی ترین نطقه روح تو جاری شدن .

بهار عمرم،

قرار دل بی قرارم،

ديوانه وار عاشقتم

عاشق سر تا پايت

دوستت دارم نرگس مهربانم

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

دوستت دارم


وقتی نگاه مهربانت تمام فضای چشمانم را پر می کند و بی آنکه چیزی بگویم تمام حرفهایت را در همین نگاه ساده و پاکت خلاصه می کنی و بی آنکه بخواهم تصور کنم اگر تو نبودی من در این عصری که انتهایش بی پایان و مه آلود است میان آدمهایی که نگاهشان را به جای دیگر دوخته اند چه می کردم ؟

دلم را می لرزاند . اما حالا ...

حالا که دستهای گرم تو پشتیبان من و نگاه مهربانت امید بخش زندگی من است . می کوشم با همین دستهایم و با همین قلب شیشه ای و کوچکم خوشبختی را برای تو به ارمغان آورم و تمام گلهای زیبای این سرزمین را هدیه ات کنم و از همان خدای مهربانی که تو را برای من آفرید می خواهم سایه گلبرگهای عطر آگین دل تو همیشه سایبانی برای دل من باشد .

آنگاه به نظاره چشمان صمیمی تو می نشینم و به نگاه مهربانت پاسخ می دهم و می گویم :

"دوستت دارم"

چقدراحساس دلتنگی می کنم

چه دلتنگی غریبی...

کاش بودی...

چقدر بهت نیاز دارم

کاش نرگسم همین الان پیشم بودی...

دلم برای دستهای مهربونت تنگ...

دلم برای تموم خوبیهات تنگ...

دلم برای صدای گرمت تنگ...

ذلم برای همه فداکاریهات تنگ...

دلم برای گفتن بهنامت تنگ...

دلم برای حرف زدن با تو تنگ...

دلم برای خندیدنات تنگ...

دلم برای نصیحت های قشنگت تنگ...

دلم برای همه روزای با تو بودن تنگ...

چه لذتی داشت شب اخری که می خواستی بری تا صبح موهاتو نوازش میکردم

کاش همین الان پیشم بودی...

خدایا دارم خفه میشم...

خدایا...

نتونستم سیر بغلت کنم


دعا می کنم خیلی زود برگردی

نرگسم خیلی خیلی ... دوستت دارم
آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم، مهربان من
آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات، ای گل نیلوفر من
تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من، مهربان من
در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن
نازنینم، تو منو از نو بنا کن
بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستی
اولین عشقم تو بودی آخرین عشقم تو هستی
سر زده همچون ستاره در شب تنهایی من
همچو باران بهاری تن کشیدی روزگاری، در حریم شوره زاری
شیرین ترین افسانه ها پر شد ز ما در خانه ها، قصه های عاشقانه
می ماند از ما این ترانه بر روی لبها جاودانه
در قحطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه
بعد ما در این زمانه


  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤

تو آمدي...

سلام مهربونم
حالت چطوره خوشگل من ...عزيز من .... بهتربنه من....
نرگس مهربونم خيلی خوشحالم از اينکه در آخرين سفرت به اينجا تونستم دستاورد بسيار زيبايی نصيبم بشه ...دستاوردی که باعث شده من لحظه شماری کنم تا لحظه ای به آنجا سفر کنم و تو را در رويای خود ببينم ...و مطمئن باش هيچ وقتی هم بدون ديدن و لمس کردن تو از آنجا بيرون نرفته ام...خوشحالم خيلی خوشحالم ...خدا را هم ممنونم از اينکه اين رويای قشنگ رو به من داد تا بتونم در بدترين شرايط با وارد شدن بهش نيرو بگيرم حالا تو رو نمی دونم..البته تو می دونم زياد برات اهميت نداره ..........................وای دعوام کردی.............. شوخی کردم عزيزم به دل نگير ....خيلی نوکرتم به خدا و از خدا نوکری تو را تا آخر عمرم خواستارم....تو آمدي...
تنها يک دريچه می جستم
يک ترنم، يک نسيم
تو آمدی؛ هزاردريچه ،هزار ترنم،هزار نسيم.
آرزوهايم در دستان سخاوتمندت ذوب شده اند
ديگر در جستجوي دريچه، حسرت ترنم
آرزوي نسيم
نيستم.
تو آمدي...

كه تو بودي همه بهانه وجودمرا...
  
نویسنده : بهنام ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤

به ديدنم بيا

کتاب زندگی يک قصه دارد

و تو آن ماجرای بی نظيری

و حالا قصه من غصه توست

و شايد غصه من ماجرايت

من نيازم

تو رو هر روز ديدنه

از لبت

دوست دارم شنيدنه ...

بگذار سر به سينه من

تا که بشنوی

آهنگ اشتياق دلی دردمند را

بيمار خنده های توام ، بيشتر بخند

خورشيد آرزوی منی ، گرمتر بتاب

کنار آشنايی تو آشيانه می کنم

فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم .

وقتی سايه ها از هر سو محاصره ات می کنند ،

در لحظه های هجوم درد که دلت گر می گيرد ، که چشمانت فوران می کنند به ديدنم بيا.

در روزهای تلخ پائيزيِ بودن که احساس زرد شدن داری به ديدنم بيا ، لحظه های روشن و

آفتابی از برای خودت .

لحظه های زيبای حضورِ شادی و جشن و عشق را با خودت باش و برای خودت ،

لحظه های بی گمان و آرام و بی دغدغه فردا را با خودت....

و لحظه های بی قرار و نا آرامِ بودن را در خلوت به ديدار من بيا.

نا آرامی ات را چاره ام. بی کسی ات را کَس ام و ناتوانيت را توانم.

به ديدنم بيا.

يک روزِ برفی ، يک روزِ بارانی به ديدنم بيا.

روز آفتابيِ فردا برای خودت.

 

تمام اينا مقدمه ای بود که بگم ، من هميشه کنارتم. اگه صورتت مهتابی شد ، اگه چشات بارونی شد ، يا اگه يه روز دل دريائيت طوفانی شد و احساس کردی خدا همه کاراشو گذاشته کنار و اومده سراغ تو که به قول خودت حالتو بگيره  يادِ «بهنامت» بيفت که يه گوشه کناری  داره به تو فکر می کنه و برای اينکه تو هستی زندگی می کنه. شايد تو بعضی موارد ناتوان باشم اما حداقل توانِ اينو دارم که تا ابد کنارت بمونم يادت باشه يه روزم نوبتِ ما ميشه....

پس تا اون روز ............

 

می دونی چی می خوام بگم ؟!

                          آره ،   دوست دارم.


  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

جدائيم چرا؟

سلام نرگس مهربونم

عزيزدلم حالت چطوره

خيلی دلم برات تنگه ....

چرا آخه تو منو دوست نداری

 

کاشکی می شد از عمق سکوتت
باتمومی وجودت داد بزنی عاشقترینم
عاشقترینم


کاشکی هم صدا بودیم
تو عشق بی ریا بودیم
تو دشت تنهایی من مثل آهو رها بودیم
کاشکی هم صدا بودیم


تو اوج رویای منی
کاشکی لحظه ای تو رویای تو باشم
تمام دنیای منی
کاشکی ذره ای تو دنیای تو باشم

کاشکی می شد با خنده ای شیرین از این دل عاشق غمگین
غم و غصه رو برونی
کاشکی می شد

کاشکی می شد تو بی قراری ها تو گریه ها تو دلتنگیها
منو از خودت بدونی

کاشکی هم صدا بودیم
تو عشق بی ریا بودیم

تو دشت تنهایی من
مثل آهو رها بودیم


کاشکی هم صدا بودیم


يکی در مرگِ شقايق
 يکی در فصل ِ خزان
 و هر بار تو به من زندگانی بخشيدی! تو مهربانانه به من عاطفه بخشيدی!
 تو به من گفتی بمان
 و من ماندم!


 *مـــــاندم!*
 من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس . که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه
 خالی از شک ...خالی از ترس ...خالی ازبيم*

 

 *من گاه با خود می گويم:
 که چرا بين من و تو اينهمه فاصله است
 اينهمه دوری راه...
 
اينهمه سختی هجر.. که جدائيم چرا؟

روزهايی  كه بی  تو  می گذرد  ... گرچه  با  ياد  توست  ثانيه هاش

آرزو  باز ميكشد  فرياد...  در كنار  تو  می گذشت  ايكاش  ..!*

رای امروز و فردا
عهد می بندم
نهايت شادی را به تو هديه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد
بلکه حيات تو را با رشد و ژرفای بيشتری غنا بخشم.
عهد می بندم
هرگز تلاش نکنم تا تو را تغيير دهم
بلکه تغييراتي را که خود مي پذيري
بپذيرم
و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

  
نویسنده : بهنام ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

← صفحه بعد